شرکتم...
نمیتونم زیاد بنویسم چون کار زیاد دارم
دیشب که تلفنی شنیدم دوباره اوضاع بهم ریخته
بغض اینبار کلا بساطش رو جمع کرده و آورده تو گلوم پهن کرده و موندگار شده
انگار به این زودیها هم قصد رفتن ندلره
با رضا که حرف میزنم آرومم میکنه اما...
این آرامش موقتی بیشتر عذابم میده
همه چیز چرا اینجوری شده؟ معلق ...واروونه!...
حتی نمیتونم دلم رو به روزهای بعد خوش کنم
گاهی برای اومدن فردا غصه دار میشم که باز قرار چه چیزی پیش بیاد؟
خدا هم این روزا از دست من خسته شده که جوابمو نمیده...
نمیدونم
ساعتها میگذره و کلی کار انجام میدم اما دلم اینجا نیست
پس کی میخواد یه چیزی یه جایی درست شه؟
ولی خدار و به خاطر زندگی آرومم با رضا شکر میکنم
که اگر عشق و آرامش رضا نبود تا حالا صد دفعه مرده بودم...
باز هم شکر!
پاییز اومد دوباره منم اومدم
سرم خیلی شلوغه
(البته رضا میگه جمله سرم شلوغه فقط یک بهانه ست برای انجام ندادن کارهام!)
ولی تو هم اگه جای من بودی همین جمله رو میگفتی
درسته که رشته ام زبان وادبیات فارسیه وشغلم حسابداریه یه شرکت بازرگانی ،
اما این دلیل نمیشه که علاقه ی زیادم رو به عکاسی و فتوشاپ نادیده بگیرم و
برای آتلیه ها کار نکنم!
الانم یه سری فیلم تولد برای میکس دارم که خدا میدونه کی بختشون باز میشه.
از اون طرف کارای خونه و مهمون داری وغذا درست کردن و...
البته فکر نکنید فقط 5شنبه و جمعه هاغذای خونه رو میخوریم
و بقیه روزا داریم ساندویچ میخوریماااا! نه
سرم که شلوغه دوست دارم
اما بعضی وقتا خسته میشم و گاهی نق هم میزنم
و اینجاست که رضا میشه سنگ صبور و تمام غرهای من رو تحمل میکنه
گاهی هم قاطی میکنه و اون هم نق میزنه(فقط نق اش یه ذره بلنده!)
ولی خلاصه همه چیز شاید بر وفق مراد ما نباشد ! ولی من راضیم به رضای خودم و خدا...!
احتمالا مینویسم از همه چیز
یعنی امیدوارم بنویسم از همه چیز...
ولی الان تنها به این فکر میکنم که کی ساعت 4 میشه
تا برم منزل و اینکه امروز چه ساندویچی بگیرم که تکراری نباشه!
وقتی داخل اتاق رفتم دیدم که زیر پتویی آرام دراز کشیده بود
نترسیدم
پایین تخت ، نزدیک پاهاش نشستم
آخرین باری که دیدمش عید غدیر بود...
ظاهرا هیچکس تا قبل از اومدن دکتر باور نداشت که اون رفته...
دکتر که تائیدیه و مجوز فوت رو صادر کرد انگار همون امید کوچیک هم از دل همه رفت
گریه های اطرافیان ...گریه های رضای من برای پدر بزرگی که خیلی دوستش داشت ...
زیاد نمیشناختمش ولی تو همین مدت کوتاه متوجه علاقه زیادش به نوه ها و مخصوصا رضا
و مهربونیش شدم...
صبح ساعت 5:30 بود که تلفنی به ما خبر دادن خیلی ناگهانی بود
اولین بار بود گریه رضا رو (به این شدت) می دیدم
آروم بغلش کردم و باهاش اشک ریختم بهش گفتم که درکش میکنم
آخه منم عاشق پدرجونم بودم و اونو خیلی زود از دست دادم...
تمام مراسم من هم اشک ریختم هم برای پدربزرگ
هم برای بغضهایی که تو گلوم نشسته بودن و منتظر بهانه تا بشکنن
دیشب رضا سوالای زیادی در مورد شب اول قبر می پرسید
و من تا جایی که میتونستم بهش اطمینان خاطر میدادم که اون سید بود و جدش شفاعتش رو میکنه
و اینکه اگه هیچکی پیشش نیست خداش هست ...
براش نماز لیله الدفن خوندیم ودیشب تا نیمه قران خوندیم تا هم خاطر رضا آروم باشه
هم پدربزرگش شب رو به تنهایی آروم سپری کنه
مدت ها بود ننوشته بودم
از شب یلدای 2نفره و عاشقانمون
از زمستون و شروع محرم و...
نوشتن ذهن آرومی میخواد که من این روزها ندارم
راستی کسی یه خونه خوب سراغ نداره؟
تازه 5 ماه از عروسیم میگذره و
تازه 5 ماهه که توی اولین خونه ی مشترکمون داشتیم زندگی میکردیم که
صاحبخونه میگه باید پاشین میخوام بفروشم
قانونا نمیتونه(آخه قرارداد یه ساله داریم)
ولی ماشالا با این همه بی قانونی دستمون به هیچ جایی بند نیست!
تولدمه...
چیز عجیبی نیست ،خب تولدمه!
همه با بوسیدن لب پاییز میمیرن
ولی پاییز لب من رو بوسید تا متولد بشم
این جا که پر از بوی خوب برنج و شالیزاره
این جا که دلم از تنهایی بیشتر میگیره
باخدا زیاد حرف میزنم و هر چی صحبتمون طولانی تر میشه
بیش از بیش از هم گله مند میشیم
و نمیدونم چرا (شاید هم میدونم و نمیخوام بگم)
خیلی از اوقات میترسم ولی کم نمیارم
به خودشم گفتم
اگه مشکلاتم زیاد میشه گریه میکنم درد دل میکنم
باهاش واسه اینه که جلوی هیچکی کم نیارم
چون خودم خواستم عشق رو ، رضا رو ، زندگیمون رو و میخوامشون
تاهمیشه
....
دلم یه نون داغ کنجد زده با پنیر و ریحون و انگور میخواد!
دلم میخواد توی بغل مامان بشینم
و بوی تنش رو با تمام وجودم استشمام کنم
دلم میخواد من باشم رضا باشه همه باشن
و یه شب یلدا که هیچ وقت تموم نشه!
دلم گرفته...تولدم نزدیکه
میخندم و زمزمه میکنم
عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری
تو این سینه نشستی هزار تا گله داری
یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری
یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری
...
باز فکر میکنم چقدر بده که روز تولد همه یادت باشه
به یاد همه باشی به همه تبریک بگی اما
کسی یادش نباشه تو هم متولد شدی...
بی خیال که یادشون نیست
همین که عشقت از یک هفته قبل هر روز صبح
چشمات رو که باز میکنی تولدت رو تبریک میگه
موهات رو میبوسه و میگه تمام آرزوش تو بودی و هستی
خیلی خیلی خوبه
...
همین که دیشب وقتی سرما خوردگی هر دومون رو مریض کرده بود
و من با تمام درد بدنم یه سوپ درست کردم که به قول رضا طعم عشق میداد
و رضا با تمام خواب آلودگی ناشی از قرص های سرماخوردگی
کوفتگی بدن من رو با دستهاش از بین میبرد...
همین خیلی خوبه.. فقط همین!
اولین بوسه مون رو یادت میاد رضا
...یه بوسه آروم ، نگران ، اتفاقی و دوست داشتنی
یه بوسه ی بهاری
...نزدیک به
۳ ساله که از اون بوسه میگذرهاما یادش ،طعمش و حس خوبش
هر روز برام تازگی داره انگار که دیروز بود
***
امروز
24 روز از مهر میگذرهو من امشب میخوام برات یه جشن بزرگ بگیرم
و تولدت رو هزاران بار تبریک بگم
روی کیکت بیست وشش تا شمع بذارم تا با خاموش کردنشون
27 سالگیت رو آغاز کنیوای چقدر این فصل برام قشنگه
پائیز فصل خوب تولد ، محرمیت و عقدمون

رضای دلم
...دوستت دارم بیشتر از همیشه
تولدت مبارک
امروز ...خدا غزلی تازه گفت
غزلی به شیرینی عسل...
امروز یه کوچولوی زیبا و دوست داشتنی یه غزل ناب به دنیای ما اومد
یه عالمه تبریک به مادر ، پدر و علی
ویه تبریک مخصوص به عزیز و فائقه ی عزیز که صاحب یه فرشته ی سپید و کوچولو شدن
و یه تبریک به خودمون چون رضا شد دایی و من شدم زندایی !
آرزو میکنم دختر کوچولوی ما توی قصه ی زندگیش
قصه ای که خدا براش از پیش نوشته *
شاد ، خوشبخت وعاشق باشه ...
این غزل حافظ هم برای غزل کوچک ما
به مناسبت اولین روز زندگیش
تاب بنفشه میدهد طره ی مشک سای تو
پرده ی غنچه میدرد خنده ی دلگشای تو
شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست
جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو
خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن
حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو

ماه رمضون 85 تمام آرزوی من و رضا این بود که فقط بابا اجازه بده رضا بیاد خواستگاری
ماه رمضون 86 آرزوهامون داشت یکی یکی برآورده میشد ... خواستگاری ، صیغه و
بعد هم عقد جاودانه ی من و رضا...
و امسال
من و رضا اولین سحر رمضان 87 رو توی خونه ی مشترکمون
و بعد از 12 روز زندگی مشترک با هم به صبح رسوندیم .
سحری خوردیم ، دعا خوندیم و نماز صبح رو با سجاده های عروسیمون بجا آوردیم.
تو این مدت که ننوشتم روزهای خوب و شیرین روزهای استرس و نگرانی رو همه رو با هم گذروندیم
شبی که مجلس تمام شد و همه به دنبال ماشین عروس ما رو تا خونه همراهی کردن...
بابا اومد جلو تا دست من رو توی دست رضا بذاره و ...
تاب نیاوردم چنان بغلش کردم و بوش کردم که انگار تا به حال پدرم رو در اغوش نگرفته بودم
دلم براش تنگ شده بود
حس شیرین رسیدن به رضا و حس تلخ جدا شدن از بابا و مامان...
حس عجیبی بود...
دوست داشتم پدربزرگم بود تا توی لباس عروسی با اون نگاه مهربونش منو می دید و بغلم میکرد
و شاهزاده ای رو که همیشه توی قصه هاش برام میگفت که با اسب سفید میاد دنبالم رو میدید
و من میدونم بود و نگاهم کرد ودستش رو هم روی سرم کشید
دوست داشتم برادرم همسرش و برادرزاده ی دوست داشتنیم هم بودن تا شادیهام به اوج خودش می رسید
از نبودنشون توی ماشین تا تالار بغض کردم و رضا که از توی دلم باخبره
بهم گفت در اولین فرصت به دیدنشون میریم
تا من دوباره از تصور دیدن و در آغوش گرفتنشون غرق شادی بشم...
.jpg)
اگر برای این پست ثبت نظر رو برداشتم شرمنده...این پست رو فقط و فقط برای دل خودم نوشتم
توی پست بعدی منتظرتون هستم
تا آخر اين هفته امتحاناتم تموم ميشه
ويك ماه فرصت دارم تا به كارهاي مربوط به عروسي وتداركات اون برسم
با اينكه شايد همه چيز زياد خوب نباشه!
ولي من سعي ميكنم به جاي نگراني ، خوب و شيرين! به كارهايي كه هنوز انجام نداديم فكر كنم
سعي ميكنم!!!
خیلی خوشحالم...! خیلی
به خاطر اينكه برای رسیدن رضا لحظه شماری میکنم!
به خاطر اينكه امروز آفتابیه
به خاطر اينكه پنجره رو که باز کردم
اتاقم پر شد از عطر بهار نارنج ...

به خاطر اينكه امروز دوشنبه است!
بیست وششمه!
وعشق من و رضا 2 ساله شد...
واسه اینکه امروز عزیزترینهامون زنگ زدن
وخبر سلامتی وکنار هم بودنشون رو به ما دادن
امشب میلاد امام حسن عسگری هم هست «دعا یادتون نره»
و من و رضای من
خدا رو بابته اینهمه محبت و خوبی شکر میکنیم
و جشن میگیریم این روز پر برکت رو...!
تو فکر یک سقفم ... یه سقف بی روزن!
سقفی برای عشق
برای تو با من
سقفی اندازه ی قلب من و تو
واسه لمس تپش دلواپسی
برای شرم لطیف آینه ها واسه پیچیدن بوی اطلسی
زیر این سقف با تو از گل
از شب و ستاره میگم!
از تو و از خواستن تو میگم و دوباره میگم...
زندگیمو زیر این سقف
با تو اندازه میگیرم
گم میشم تو معنی تو
معنی تازه میگیرم
تو فکر یک سقفم ... یه سقف رویایی
سقفی برای ما 
حتی مقوایی!
سال 86 برای من و رضا سال بسیار خوب و قشنگی بود
رضايت بابا ، عقد قشنگمون و روزهاي قشنگ تر كه پشت سر گذاشتيم
اما روزهاي تلخ هم كم نداشتيم!
امسال هم گذشت راضي و ناراضي باز هم خدا رو شكر ميكنيم
كه هر زمان پامون لغزيد ؛ دستمون رو گرفت تا زمين نخوريم!
سال قبل من ورضاي من كنار هم نبوديم
و جاي خالي عشقم خيلي غمگينم مي كرد
اما عزيزترينهامون اينجا بودن وتا صبح براي رسيدن بهار وتحويل سال
بيدار بوديم و با هم سال رو نو كرديم
امسال كه رضا در كنارمه روزگار بيكار نموند و باز هم دل ما رو خالي گذاشت

تقديم به اونايي كه جاشون بدجوري تو دل ما خاليه
نه تو تنها نيستي
ماهي و زورق و پارو پس چيه؟؟؟
نه تو تنها نيستي
اينهمه ستاره پس مال كيه؟
نه تو تنها نيستي
خلوتت دلكده ي نقاشيه!
نه تو تنها نيستي
فكر آزادي خود زندگيه!
عيد رو به هر سه تاشون تبريك ميگيم اميد واريم هرجا كه هستند
خدا يار و ياور وپناه و تكيه گاهشون باشه

يه تبريك براي رضا كه توي لحظه لحظه ي زندگيم جاريه
در تو خلاصه ميشوم
با تو زلال مي شوم
در شب يلدايي تو
صاحب روز مي شوم
صاحب تحويل شب اول سال مي شوم!!!
با تو زلال مي شوم
ُپر َپر و بال مي شوم
شعر محال ميشوم
بر اين روال مي شوم...

ويه عالمه تبريك به شما دوستاي مهربونم كه هميشه از ما يادي مي كنين ...
دوستتون داريم
سال خوبي رو براتون آرزومنديم
قربون همتون : رضا و زهرا