تبليغاتX
دنیای این روزهای من!

ديگه نوشته هام داره انگار به سالي يكي دوبار محدود ميشه

اما مينويسم هر جايي كه فرصت بشه

 حتي وقتي يه كاغذ باطله اي گوشه كشوي ميز كارم پيدا ميكنم ، مينويسم

شعر...داستان...و دل نوشته هامو ميذارم توي يه پوشه و بايگاني ميكنم

اصرار رضا براي ويرايش داستانك هام نتيجه داد و بالاخره تنظيمشون كردم

اما ناشر ميگه بايد هزينه اش رو خودتون پرداخت كنيد و فعلا  چون هزينه هاي مهمتري داريم

پس دوباره بستمشون و گذاشتم تو پوشه ي سفيد رنگم...

از آخرين باري كه نوشتم اوضاع زندگيم كاملا فرق كرده

بعد از مدتها مردادماه خبر خوشي شنيدم كه خوشيهاي زندگيم رو كمي اشفته كرد!!!

رضا براي پروژه جديدي تو يه شركت جديد! با موقعيتي بهتر بايد كيلومترها از من دور ميشد

و همين دلتنگي هام رو زياد ميكرد

رضا رفت و من تنهاتر از هميشه از خونه اي پر از خاطره هاي خوب و بد اسباب كشيدم

و حالا كنار پدر و مادرم هستم

هر هفته فقط براي 29 ساعت  عشقم رو مي بينم

و هنوز بعد از135روز تقريبا 6ماه با احتساب جمعه ها و تعطيلي ها

هر وقت زمان ديدارمون به پايان ميرسه هر دو سعي ميكنيم

 لرزش صداو اشك چشمهامون رو از هم مخفي كنيم كه  اون يكي بي تاب نشه !

و هنوز هم چيزي جز اين ندارم كه بگم  خدايا باز هم شكرت براي همه اين روزها...

 

 

نوشته شده در  شنبه 25 دی1389  توسط من  | 


 

در مورد عادي شدن همه ي مسائل زندگي

فرقي نمي كرد چي ...همه چي

با رضا صحبت كردم

از زمين و زمان گله داشتم و آخر هم به جوابي قانع كننده نرسيدم

همين روزا بود كه يه دوست بهم اس ام اسي زد ،

نوشته بود :

((ساكنان دريا پس از مدتي صدي امواج را نمي شنوند

و چه تلخ است قصه ي عادت....))

يادمه از روز اول آشنائيمون من و رضا به هم قول داديم كه براي هم عادي نشيم

و از روي عادت زندگي نكنيم

اما...

 اين روزها براي اينكه زندگي كنيم

مجبوريم كار كنيم

ساعت كار شركت مشخصه

وقت صبحانه و ناهار و شام اما مشخص نيست

شبها چند صفحه اي  از كتاب زهير پائولو كوئليو رو با هم مي خونديم

اما به لطف جام جهاني و خستگي زيادي من اون هم رفت واسه خودش 

تصميم گرفتم خودم يه چيزهايي رو عوض كنم

اما انگار در اصل موضوع  هيج تغييري حاصل نميشه

هميشه بچه ها واسه بزرگترا دردسر درست ميكنن 

اما واسه من و رضا برعكسه

خودمون مشكل خاصي نداريم

اما شديدا درگير مسائل بزرگترهامون هستيم

و هميشه منتظريم

بقول مهيا... همكارم

دلم ميخواد يه نفر زنگ بزنه و يك خبر خوش بهم بده  

فقط يكي...

 

خداياكمك كن

خدايا همه چي دست توئه

ما دلمون يه خبر خوش ميخواد فقط همين

 

نوشته شده در  پنجشنبه 10 تیر1389  توسط من  | 


از اول فصل بهار

تنها جایی که از دلم نوشتم شاید فقط دفتری بود که هدیه رضا بود

تا دلنوشته هامو توش ثبت کنم و اون گاهی  یواشکی اونارو بخونه!

 

و بقیه نوشتنی هام شامل سند های حسابداری و دفاتر کل و روزنامه و ...

چیزهای کلافه کننده تری مثل اونها شد......

 

 

منتظر بهار بودم

انگار قرار بود چه اتفاقی بیفته!؟

 

اما بهار هم اومد و الان 28 فروردین

همه چیز همونجوریه

این چند روزه تعطیلات نوروز خیلی شیرین بود برام

اما بازم انگار این عید و سال نو نبود که به روزام معنی داده بودن

رضا بود که دلیل همه ی شادیهام بود...

 

می خندیم ...برای هم زندگی میکنیم

نفس میکشیم... برای زندگیمون سر کار میایم

و بارها پشت در منزل به خودمون یادآوری میکنیم که

تمام خستگیاتو بذار پشت در و برو تو...

بعضی اوقات میشه و بعضی وقتا هم نه!

 

دیگه روزنامه نمی خونم

چون هر روز خبرهایی از بالا رفتن همه چیز میترسونتم

{و متنفرم از مصرف بهینه که  بجای هر روز به شدنش بد تر میشه و

و کلا مقصر ماییم 

و همچنین باید کار مضاعف بکنیم

چی ؟ حقوق مزایا عیدی

نه دیگه نداشتیم  فقط کار کن از این حرفا نزن اصلا حرف نزن!}

با دقت نفس میکشم و میشمارمشون

نکنه یه وقت بگن نفس قراره گرون بشه و

نفسم میگیره دستپاچه اسپری کوچیک نارنجی رنگمو در میارم از کیفم

یادم رفته بود برا من نفس کشیدنم گرونه

هر پاف 200-300 تومن میفته و فقط 200 پاف میتونه تو حمله های آسم نجاتم بده

 

 

دیشب من و رضا با  مسیو عزیز و مادام فا نشسته بودیم که راهی پیدا کنیم بریم یه کشور دیگه

 شاید فکر میکردیم اونجا قدر کارامون رو میدونن و به اندازه شایستگیمون بهمون حقوق میدن

و شاید دلمون میخواد یادمون بره هر جا بریم آسمون همین رنگه(حالا فوقش یه ذره قشنگتر!)

 

ولی خداییش هر جوری حساب میکنم هیچیمون با هیچیمون نمیخونه!

ولی زندگی میکنیم و روزی صدبار مجبوریم زمزمه کنیم :

همه چی آرومه...ما چقدر خوشحالیم!

آخه اگه این تلقین هم نباشه یه دفعه انگار فرو میریزم

 

                                                ***

 

از صبح دارم دنبال فیشای تامین اجتماعی میگردم...فایلها رو گشتم  تو زونکنها هم  نیست

ندیدیشون؟

 

نوشته شده در  شنبه 28 فروردین1389  توسط من  | 


 

مریض بودم

سرما خورده بودم یعنی آنفولانزا داشتم البته نه نوع A

اما هر چی بود بد نوعی بود...

حالم هنوز خوب نشده بود که دچار یه مریضی ناشناخته که با سرگیجه و گلاب به روتون شروع شد و

هنوزم گیجه هاش ادامه داره شدم 

آخه دکتری که رفتم گفت :اسم خاصی نداره شاید ضعفه و شاید فشار عصبی و ...

خلاصه هزارتا تا شاید دیگه ممکنه دلیل مریضیم باشه

از دیشب دوباره بارون شروع کرد به باریدن

و منم که عاشق هوای ابری و بارون پاییز

اینبار ولی دلتنگ شدم ...دلگیر ...دلنگران

حتی بارون هم بجای اینکه حالمو خوب کنه غم وغصه ی دلمو زیادتر کرده

اه خسته نشدم از این دل...؟؟؟

ولش کن الان درگیر اینم که یه اسمی واسش پیدا کنم... باید مطالعه کنم

(احتمالا این پرت گویی هام از عوارض همین مریضیه بی نامه!)

باران که میبارد دل من

بقیه اش چی بود؟

خواننده اش کی بود؟

اه چقدر این روزا خنگ شدم

 

نوشته شده در  سه شنبه 24 آذر1388  توسط من  | 


 

شرکتم...

نمیتونم زیاد بنویسم چون کار زیاد دارم

دیشب که تلفنی شنیدم دوباره اوضاع بهم ریخته

بغض اینبار کلا بساطش رو جمع کرده و آورده تو گلوم پهن کرده و موندگار شده

انگار به این زودیها هم قصد رفتن ندلره

با رضا که حرف میزنم آرومم میکنه اما...

این آرامش موقتی بیشتر عذابم میده

همه چیز چرا اینجوری شده؟ معلق ...واروونه!...

حتی نمیتونم دلم رو به روزهای بعد خوش کنم

گاهی برای اومدن فردا غصه دار میشم که باز قرار چه چیزی پیش بیاد؟

خدا هم این روزا از دست من خسته شده  که جوابمو نمیده...

نمیدونم

 ساعتها میگذره و کلی کار انجام میدم اما دلم اینجا نیست

پس کی میخواد یه چیزی یه جایی درست شه؟

ولی خدار و به خاطر زندگی آرومم با رضا شکر میکنم

 که اگر عشق و آرامش رضا نبود تا حالا صد دفعه مرده بودم...

باز هم شکر!

 

 

نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388  توسط من  | 


 

پاییز اومد دوباره منم اومدم

سرم خیلی شلوغه

(البته رضا میگه جمله سرم شلوغه فقط یک بهانه ست برای انجام ندادن کارهام!)

ولی تو هم اگه جای من بودی همین جمله رو میگفتی

درسته که رشته ام زبان وادبیات فارسیه وشغلم حسابداریه یه شرکت بازرگانی ،

اما این دلیل نمیشه که علاقه ی زیادم رو به عکاسی و فتوشاپ نادیده بگیرم و

برای آتلیه ها کار نکنم!

 الانم یه سری فیلم تولد برای میکس دارم که خدا میدونه کی بختشون باز میشه.

از اون طرف کارای خونه و مهمون داری وغذا درست کردن و...

 البته فکر نکنید فقط 5شنبه و جمعه هاغذای خونه رو میخوریم

و بقیه روزا داریم ساندویچ میخوریماااا! نه

سرم که شلوغه دوست دارم

اما بعضی وقتا خسته  میشم و گاهی نق هم میزنم

و اینجاست که رضا میشه سنگ صبور و تمام غرهای من رو تحمل میکنه

گاهی هم قاطی میکنه و اون هم نق میزنه(فقط نق اش یه ذره بلنده!)

ولی خلاصه همه چیز شاید بر وفق مراد ما نباشد ! ولی من راضیم به رضای خودم و خدا...!

 

احتمالا مینویسم از همه چیز

یعنی امیدوارم بنویسم از همه چیز...

 

ولی الان تنها به این فکر میکنم که کی ساعت 4 میشه

تا برم منزل و اینکه امروز چه ساندویچی بگیرم که تکراری نباشه!

 

نوشته شده در  شنبه 4 مهر1388  توسط من  | 


وقتی داخل اتاق رفتم  دیدم که زیر پتویی آرام دراز کشیده بود

 

نترسیدم

 

پایین تخت ، نزدیک پاهاش نشستم

 

آخرین باری که دیدمش عید غدیر بود...

 

ظاهرا هیچکس تا  قبل از اومدن دکتر باور نداشت که اون رفته...

 

دکتر که تائیدیه و مجوز فوت رو صادر کرد  انگار همون امید کوچیک هم از دل همه رفت

 

گریه های اطرافیان ...گریه های رضای من برای پدر بزرگی که خیلی دوستش داشت ...

 

زیاد نمیشناختمش ولی تو همین مدت کوتاه متوجه علاقه زیادش به نوه ها و مخصوصا رضا

 

و مهربونیش  شدم...

 

صبح ساعت 5:30 بود که تلفنی به ما خبر دادن خیلی ناگهانی بود

 

اولین بار بود گریه رضا رو (به این شدت) می دیدم

 

آروم بغلش کردم و باهاش اشک ریختم بهش گفتم که درکش میکنم

 

آخه منم عاشق پدرجونم بودم و اونو خیلی زود از دست دادم...

 

تمام مراسم من هم اشک ریختم  هم برای پدربزرگ

 

هم برای بغضهایی که تو گلوم نشسته بودن و منتظر بهانه تا بشکنن

 

دیشب رضا سوالای زیادی در مورد شب اول قبر می پرسید

 

و من تا جایی که میتونستم بهش اطمینان خاطر میدادم که اون سید بود و جدش شفاعتش رو میکنه

 

و اینکه اگه هیچکی پیشش نیست خداش هست ...

 

براش نماز لیله الدفن خوندیم ودیشب تا نیمه قران خوندیم تا هم خاطر رضا آروم باشه

 

هم پدربزرگش شب رو به تنهایی آروم سپری کنه

 

مدت ها بود ننوشته بودم

 

از شب یلدای 2نفره و عاشقانمون

 

از زمستون و شروع محرم و...

 

نوشتن ذهن آرومی میخواد که من این روزها ندارم

 

راستی کسی یه خونه خوب سراغ نداره؟

 

تازه 5 ماه از عروسیم میگذره و

 

تازه 5 ماهه که توی اولین خونه ی مشترکمون  داشتیم زندگی میکردیم که

 

صاحبخونه میگه باید پاشین میخوام بفروشم

 

قانونا نمیتونه(آخه قرارداد یه ساله داریم) 

 ولی ماشالا با این همه بی قانونی دستمون به هیچ جایی بند نیست!

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 30 دی1387  توسط من  | 


 

 

تولدمه...

 

چیز عجیبی نیست ،خب تولدمه!

 

همه با بوسیدن لب پاییز میمیرن

 

ولی پاییز لب من رو بوسید تا متولد بشم

 

این جا که پر از بوی خوب برنج و شالیزاره

 

این جا که دلم از تنهایی بیشتر میگیره

 

باخدا زیاد حرف میزنم و هر چی صحبتمون طولانی تر میشه

 

بیش از بیش از هم گله مند میشیم

و نمیدونم چرا (شاید هم میدونم و نمیخوام بگم)

 

خیلی از اوقات میترسم ولی کم نمیارم

 

به خودشم گفتم

 

اگه مشکلاتم زیاد میشه گریه میکنم درد دل میکنم

 

 باهاش واسه اینه که جلوی هیچکی کم نیارم

 

چون خودم خواستم عشق رو ، رضا رو ، زندگیمون رو و میخوامشون

 

 تاهمیشه

 

....

 

دلم یه نون داغ کنجد زده با پنیر و ریحون و انگور میخواد!

 

دلم میخواد توی بغل مامان بشینم

 

 و بوی تنش رو با تمام وجودم استشمام کنم

 

دلم میخواد من باشم رضا باشه همه باشن

 

و یه شب یلدا که هیچ وقت تموم نشه!

 

دلم گرفته...تولدم نزدیکه

 

میخندم و زمزمه میکنم

 

عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری

 

تو این سینه نشستی هزار تا گله داری

 

یه روز عاشق نوری یه روزی سوت و کوری

 

یه روز مثل حبابی یه روز سنگ صبوری

...

باز فکر میکنم چقدر بده که روز تولد همه یادت باشه

 

به یاد همه باشی به همه تبریک بگی اما

 

کسی یادش نباشه تو هم متولد شدی...

 

بی خیال که یادشون نیست

 

همین که عشقت از یک هفته قبل هر روز صبح

 

چشمات رو که باز میکنی تولدت رو تبریک میگه

 

موهات رو میبوسه و میگه تمام آرزوش تو بودی و هستی

 

خیلی خیلی خوبه

...

همین که دیشب وقتی سرما خوردگی هر دومون رو مریض کرده بود

 

و من با تمام درد بدنم یه سوپ درست کردم که به قول رضا طعم عشق میداد

 

و رضا با تمام خواب آلودگی ناشی از قرص های سرماخوردگی

 

کوفتگی بدن من رو با دستهاش از بین میبرد...

 

همین خیلی خوبه.. فقط همین!

 

 

 

 

نوشته شده در  یکشنبه 26 آبان1387  توسط من  | 


 

اولین بوسه مون رو یادت میاد رضا...

یه بوسه آروم ، نگران ، اتفاقی و دوست داشتنی

یه بوسه ی بهاری...

نزدیک به ۳ ساله که از اون بوسه میگذره

اما یادش ،طعمش و حس خوبش

هر روز برام تازگی داره انگار که دیروز بود

***

امروز 24 روز از مهر میگذره

و من امشب میخوام برات یه جشن بزرگ بگیرم

و تولدت رو هزاران بار تبریک بگم

روی کیکت بیست وشش تا شمع بذارم تا با خاموش کردنشون 27 سالگیت رو آغاز کنی

وای چقدر این فصل برام قشنگه

پائیز فصل خوب تولد ، محرمیت و عقدمون

 

رضای دلم...

دوستت دارم بیشتر از همیشه

تولدت مبارک

نوشته شده در  سه شنبه 23 مهر1387  توسط من  | 


 

امروز ...خدا غزلی تازه گفت

 

غزلی به شیرینی عسل...

 

امروز یه کوچولوی زیبا و دوست داشتنی یه غزل ناب به دنیای ما اومد

 

یه عالمه تبریک به مادر ، پدر و علی

 

ویه تبریک مخصوص به عزیز و فائقه ی عزیز که صاحب یه فرشته ی سپید و کوچولو شدن

 

و یه تبریک به خودمون چون رضا شد دایی و من شدم زندایی !

 

آرزو میکنم دختر کوچولوی ما توی قصه ی زندگیش

 

قصه ای که خدا براش از پیش نوشته *

 

شاد ، خوشبخت وعاشق باشه ...

 

این غزل حافظ هم برای غزل کوچک ما

 

به مناسبت اولین روز زندگیش

 

تاب بنفشه میدهد طره ی مشک سای تو

 

پرده ی غنچه میدرد خنده ی دلگشای تو

 

شاه نشین چشم من تکیه گه خیال توست

 

جای دعاست شاه من بی تو مباد جای تو

 

خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن

 

حافظ خوش کلام شد مرغ سخن سرای تو  

 

 

 

نوشته شده در  دوشنبه 25 شهریور1387  توسط من  |